رفتن به محتوای اصلی
همه روایت‌ها
روایت ۰۵

عاطفه و غلامرضا

روایتی از عشق، اعتماد و عبور از محدودیت‌ها

۳ دقیقه مطالعه

عکس سیاه‌وسفید عاطفه و غلامرضا کنار هم

عاطفه سال‌ها با این تصور زندگی می‌کرد که معلولیت، او را از دیگران جدا می‌کند. از کودکی خود را از حضور در محیط‌های عمومی پنهان می‌کرد و حتی در سال‌های نخست زندگی مشترک، هنگام رفتن به خیابان نگران نگاه مردم بود. اما آشنایی با غلامرضا و همراهی او، به‌تدریج نگاه عاطفه به خودش و زندگی را تغییر داد.

آنها سال‌ها پیش در گرگان با یکدیگر آشنا شدند. غلامرضا که به عاطفه علاقه‌مند شده بود، با وجود مخالفت خانواده‌اش تصمیم گرفت از او خواستگاری کند. عاطفه ابتدا باور نمی‌کرد که این پیشنهاد جدی باشد و حتی تصور می‌کرد شاید مانند برخی تجربه‌های گذشته، قصد سوءاستفاده از شرایط جسمی او در میان باشد. اما وقتی غلامرضا در دوران عمل جراحی پاهایش او را در بیمارستان پیدا کرد و بر تصمیم خود برای ازدواج تأکید کرد، عاطفه دریافت که این علاقه واقعی است.

آنها در سال ۱۳۷۲ ازدواج کردند؛ ازدواجی که برای عاطفه آغاز فصل تازه‌ای از زندگی بود. غلامرضا در تمام این سال‌ها تلاش کرد همسرش خودش را محدودتر از آنچه هست نبیند. او عاطفه را تشویق می‌کرد کارهای شخصی و اجتماعی بیشتری را خودش انجام دهد، به ادارات مراجعه کند، در جامعه حضور داشته باشد و ورزش کند. عاطفه می‌گوید همین همراهی و اعتماد همسرش، نقش مهمی در افزایش اعتمادبه‌نفس او داشته است.

با این حال، ۲۳ سال طول کشید تا عاطفه سرانجام به پیشنهاد همسرش برای ورزش پاسخ مثبت دهد. وقتی برای نخستین بار به مؤسسه رعد آمد و افراد دارای معلولیت را با شرایط مختلف دید، ابتدا احساس خوبی نداشت؛ اما ثبت‌نام در کلاس والیبال نشسته، نقطه عطف دیگری در زندگی او شد. محیطی که در ابتدا برایش سنگین و غریبه بود، خیلی زود به جایی تبدیل شد که آن را «خانه دوم» خود می‌نامد.

ورود به رعد باعث شد عاطفه نگاه تازه‌ای به معلولیت و توانایی‌های خود پیدا کند. او فهمید سال‌ها بیش از آنکه محدودیت جسمی مانع حضورش باشد، این نگاه و ترس خودش بوده که او را از جامعه دور کرده است. حالا مصمم است والیبال نشسته را ادامه دهد، در کلاس‌های معرق شرکت کند و هر کمکی که از دستش برمی‌آید برای رعد انجام دهد.

در کنار این مسیر، زندگی مشترک عاطفه و غلامرضا نیز نمونه‌ای از همراهی و حمایت متقابل است. آنها صاحب دو فرزند شده‌اند و عاطفه می‌گوید در دوران بارداری و فرزندداری نیز همسرش همواره در کنارش بوده است. غلامرضا نیز معتقد است نباید افراد را از دریچه معلولیت دید و آنچه در یک زندگی مشترک اهمیت دارد، شناخت، درک متقابل و توانایی دو نفر برای کمک به یکدیگر است.

غلامرضا همچنین بر نقش جامعه و رسانه‌ها در تغییر نگرش نسبت به افراد دارای معلولیت تأکید می‌کند و معتقد است به جای تحریک حس ترحم، باید آگاهی مردم را افزایش داد. از نگاه او، یکی از مشکلات فرهنگی جامعه این است که فردی که به ظاهر سالم است، خود را برتر از فرد دارای معلولیت می‌داند؛ در حالی که هر انسانی ممکن است توانایی‌ها یا محدودیت‌هایی داشته باشد که لزوماً در ظاهر دیده نمی‌شوند.

عاطفه نیز امروز با نگاهی متفاوت به زندگی می‌گوید افراد دارای معلولیت نباید خودشان را از آنچه هستند، محدودتر کنند. او که زمانی از حضور در جامعه هراس داشت، حالا از بودن در رعد، ورزش و ارتباط با دیگر افراد دارای معلولیت لذت می‌برد و می‌گوید: «رعد را خانه دوم خودم می‌دانم.»

داستان عاطفه و غلامرضا، روایت زندگی مشترکی است که در آن عشق، اعتماد و همراهی، به تدریج دیوارهای ترس و انزوا را کنار زده است؛ روایتی از زنی که پس از سال‌ها، سرانجام تصمیم گرفت خودش را پنهان نکند و زندگی اجتماعی‌اش را از نو آغاز کند.

روایت بعدی:سعیده دشتبانی

تو هم روایتی داری؟

روایتت رو بنویس؛ اگه دوست داشتی عکس یا صدات رو هم بفرست. بعد از بررسی تیم مربع آبی، روایتت اینجا کنار بقیه روایت‌ها منتشر می‌شه.

روایت خودت رو اضافه کن
پشتیبانی